مهدیای خوشگلم

یه سورپرایز یهویی...

دیروز یه بسته پستی برامون اومد که با دیدنش حسابی سورپرایز شدی صاحب کار بابایی برات یه عروسک Löwe هدیه فرستاده بود چون میدونست که عاشق عروسک Löwe هستی با این کارشون خیلی خوشحالمون کردند،قبل از تولدت یه Löwe کوچولو داشتی که خیلی دوستش داشتی همش به بابایی میگفتی برات یه Löwe بزرگ هم بخره. تا اینکه با بابایی تصمیم گرفتیم هدیه تولد برات یه Löwe بزرگ بخریم،روز تولدت هم با دیدن هدیه ات خیلی خوشحال شدی و از اون بعد همش میگفتی عروسک هام یکیش باباست اون یکی هم Baby حالا مامان شو میخوام ولی الان دیگه عروسک هات یه خانواده شدند                         ...
25 مهر 1396

نقاشی

دختر خوشگل مامانی این روزا خیلی علاقه به نقاشی کردن داری واسه همین بابایی یه سری لوازم التحریر برات خریده تا بتونی کلی نقاشی های خوشگل بکشی نقاشی های دختر گلی                                                                                                                                 &n...
16 مرداد 1396

خبر....خبر

  عزیز دلم ...مهدیا آرام جانم ... چند روز پيش باهم رفتیم دکتر برای سنجش بینایی و اونجا متوجه شدن که چشمای کوچولو و خوشگل شما گل دختری احتمالا ضعیفی داره چندماه قبل هم اومده بودیم دکتر یه قطره بهمون داد ولی این باربعد از یک روز قطره ریختن تو چشمای زیبای دخملکم گفت بعلهههههههههههه شما باید برای پیشگیری از تنبلی چشم حتماً مدتی عینک بزنی خیلی ناراحت شدم و نگران که شما به این کوچولویی عینک رو قبول میکنی یا نه و کلی فکرای مختلف و نگرانی های جور و با جور تو کله مامانی بود تا اینکه عینک شما رو گرفتیم و همه چیز خوب پیش رفت خدارو شکر شما هم قبولش کردی   ...
7 خرداد 1396

ز کوی یارمی آید نسیم باد نوروزی(سومین نوروز با مهدیا جون)

    خوشگل مامان عیدت مبارک سلام دختر قشنگم عیدت مبارک خوشگلم،توی اولین روزای سال جدید مامانی از ته ته دلش آرزو میکنه وبلاگت امسال پر بشه از اتفاقات قشنگ و لحظات خوب.امیدوارم هر لحظه از سلامتی و سرخوشی و خوشحالی و آرامش و خوشبختی و برآورده شدن آرزوهامون و موفقیت هایی که توی این سال جدید داریم بنویسم. این سومین بهاریه که با وجودت زندگی ما بهاری تر شده دخترم و هرسال با وجودت عاشقانه تر به استقبال بهار میریم. امسال اولین سالی بود که برات هفت سین درست کردیم به خاطر همین وقتی هفت سین مون کامل شد خیلی ذوق کرده بودی وهمش می پرسیدی این چیه؟ هروقتم که ازت غافل میشدم زودی می اومدی سراغ هفت سین دخت...
14 فروردين 1396

بای بای با پوشک

1396/1/1 بلاخره تصمیم گرفتم پرونده پوشک شدنت رو ببندم  و برای همیشه با پوشک خداحافظی کنی  برای همین یک روز بدون پوشک رو شروع کردیم صبح که از خواب بیدار شدی پوشکت رو باز کردم و بردمت دستشویی و برات توضیح دادم که از این به بعد باید بیای دستشویی جیش کنی با کلی خوشحالی قبول کردی و میگفتی من بزرگ شدم و از این به بعد میام دستشویی جیش میکنم تا ساعت 11 هر نیم ساعت میبردمت دستشویی ولی متاسفانه هیچ خبری نبود،داشتم کارای خونه رو انجام می دادم که دیدم سر وصدات نمیاد اومدم دیدم بله دستشویی ت رو کامل تو شورتت کردی ولی چون کم بوده فقط لباست رو کثیف کرده بود  دلم میخواست بشینم زار بزنم،اما سعی کردم به خودم مسلط باشم و با شما بدرفتاری ن...
2 فروردين 1396

Happy Valentines Day 2017

  صاحب چشمانی که آرامش قلب من است  و صدایش دلنشین ترین ترانه من است  از بودنت برایم عادتی ساختی که بی تو بودن را باور ندارم   چه خوب شد به دنیا امدی و چه خوب تر شد دنیای من شدی ...
27 بهمن 1395

عسل مامان 29 ماهه شد....

  تو یه روز سرد زمستونی میرم به اتاق دخترکوچولوم نگاهش میکنم عین فرشته ها آروم خوابیده دلم طاقت نمیاره بغلش میکنم کنارش دراز میکشم    سرش رو آروم بلند میکنم میذارم روی سینه م ...دستش رو تو  دستم میگیرم،بوش میکنم ....بوی بهشت میده   ...با ولع  تموم باز  بو میکنم،دلم میخواد این لحظه هیچ وقت  تموم  نشه ...!! بوسش میکنم شیرین ترین مزه دنیا را با تموم وجودم حس میکنم...بعد تو همین لحظه ها یه دست کوچولو آروم صورتمو  نوازش میکنه و بعد یه بوس کوچولو و بعد دوتا نقطه سیاه زل  میزنه به چشام و  یه لبخند شیرین ...واقعا" لذت...
22 بهمن 1395

اولین شب تنهایی

سلام انگیزه ی مامانی... دخترقشنگ مامان بالاخره با تمام استرسی که داشتم اتاقت روجدا کردیم و یک شب خیلی سخت رو با موفقیت پشت سر گذاشتیم درست در روز سه شنبه 1395/9/5 بعد از بیست و هشت ماه مامان وبابا از اتاق شما به اتاق خودشون کوچ کردند خیلی وقت بود که میخواستیم اتاقت رو جدا کنیم تا استقلال و مهارت خودشناسی در وجود دخترمون شکل بگیره قبل از انجام این کار استرس زیادی داشتم و فکرمیکردم موفق نشم تا این که شب فرا رسید...باهم به اتاقت رفتیم من وبابایی با آرامش بهت توضیح دادیم که مهدیا دیگه برای خودش خانومی شده و باید مستقل از مامان وبابا بخوابه توهم قبول کردی و به مامان وبابا شب بخیر گفتی و رفتی تو تختت من وباباهم با کلی ناراحت...
6 بهمن 1395

سرگرمی جدید مهدیا...

نفس مامان این روزا خدا رو شکر حالت خوبه و خیلی شاد و خوشحالی  خیلی وقت بود که احساس میکردم خیلی به خمیر بازی علاقه داری،آخه هروقت که نون یا کلوچه درست میکردم می اومدی کنارم تا خمیر بازی کنی.تصمیم داشتم واست بخرم اما میترسیدم واست ضرر داشته باشه که امروز خودم برات تو خونه خمیربازی درست کردم خیلی دخترخوبی بودی و اصلا دست خمیری ت رو سمت صورتت نمیبردی و به محض اینکه کارت تمام شد سریع گفتی که دستات رو بشورم دخترم دوستت دارم و امیدوارم همیشه شاد و خوشحال باشی عکسای دختر هنرمند مامان در ادامه                                       ...
5 بهمن 1395